تبليغاتX
خاطرات دانشگاه بيرجند
» رگهای خونی زمین ( جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 )
» این عکس از کجا گرفته شده است؟ ( پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 )
» یک سرنوشت! ( پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 )
» جمعه ها در خوابگاه چه می گذشت؟ ( پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 )
» ادامه بدید ! ( چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 )
» سواحل تاریخی تخت جمشید!!؟ ( سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 )
» التماس دعا ( جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 )
» بدون شرح! ( جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 )
» بهشون بخندی یا براشون دعا کنی؟ ( جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 )
» خوابگاه 3 ورژن 91 ( سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 )
» وبلاگ زمین شناسی 81 یک ساله شد! ( شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 )
» مرد تمام نشدنی ( جمعه هشتم اردیبهشت 1391 )

رگهای خونی زمین

دسته بندی :


سلام دوستان ؛

چندی پیش آقا ی نوربخش یک ایمیل جالب برام ارسال کردند که از دلتاهای زمین عکس برداری و تصاویر زیبایی خلق شده بود . گفتم خالی از لطف نیست براتون اینجا بزارم :

"یک نفر از هر 15 نفر جمعیت جهانی در کنار یکی از 40 دلتای مهم زمین زندگی می کند و به قدرت پایان ناپذیر آنها برای ثبات پذیر کردن منطقه ای که در آن به سر می روند اتکا کرده اند.
با نگاهی از فضا، این مناطق گسترده به نظر شبیه رگهای خونی می رسند که از سراسر قاره ها عبور می کنند تا به دریا برسند.
در حقیقت تنها زمانی که از بالا به آنها نگاه کنیم می توانیم وسعت و تأثیری که بر شکل دهی به سرزمین ما دارند و همچنین زیبایی آنها را درک کنیم."
این دلتا در جزیره بیساگوس، غرب آفریقا که تنها 20 تا 80 جزیره آن مسکونی بوده قرار دارد. این تصویر نقاشی های ونگوگ را به ذهن متبادر نمی کند؟
خلیج پاپوآ در گینه نو: منطقه ای به وسعت 400 کیلومتر که وسعت دریای آن به 35 کیلومتر مربع می رسد
دلتای لینا در روسیه چون درخت زندگی فضای 61 کیلومتر مربع را پوشانده است
دلتا در رودخانه گنگ، بنگلادش، مقدسترین رودخانه جهان برای پیروان آیین هندو به علل تاریخی و دینی متفاوت
دلتایی در می‌سی‌سی‌پی، آمریکا نشان دهنده زندگی گیاهی است
رودخانه قرمز رنگ: خلیج دهانه ای بتسیبوکا در ماداگاسکار که گل و لای قرمز رنگ بسیاری را به دریا می ریزد، فرسایش طبیعی موجب صدمات بسیاری به این منطقه شده است.




این عکس از کجا گرفته شده است؟

دسته بندی :


سلام و باز هم سلام؛

باز مطلب کم اومد مجبورم عکس بزارم دیگه ببخشید، اردوهای زمین شناسی همیشه حوادث زیادی رو با خودشون به همراه دارند و بالاخره ممکنه یک جایی یک اتفاقی بیافته که شاید زیاد جالب نباشه. البته توی عکس زیر دکتر رئیس السادات نیافتاده توی آب . حالا سوال اینه که این عکس مربوط به کجاست ؟ باز همون سلولهای خاکستری رو خواهشاً به کار بندازین ببینیم چی میشه!




یک سرنوشت!

دسته بندی :


سلام دوستان؛

این مطلب پایین رو شخصی بنام "آقای..." فرستاده که نمی دونم کی هست!! فقط کلی اصرار داشته که مطلب رو براش اینجا بزارم اینجور که میگه سرنوشت خودشه ، من یکم شک دارم ولی از قرار معلوم واقعیت داره نظر شما چیه ؟ حالا اول بخونیدش بعد نظر بدید ببینیم چیه!!:

باسلام
با توجه به اینکه همه شروع کردین و افتخارات س از دانشگاهتونو برای هم تعریف می کنید من هم خواستم در ادامه این مطالب پس از دانشگاه خودمو بگم ... ولی دیدم بعد از دانشگاه من یکمی با مال بقیه فرق داره ولی باز هم از آقای پویای عزیز می خوام بعد از دانشگاه منو برای دوستان پست کنن تا هم تجدید خاطراتی بشه و هم بقیه لذت ببرن... 

راستش من پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه  قصد جدی داشتم که ازدواج کنم بنابراین نه به ارشد فکر کردم و نه به چیز دیگه ای و یه راست رفتم سراغ هدف عالی و متعالیم... راستش کنکور ارشد هم داده بودم و مجاز شده بودم اما فکر کردم ازدواج مهم تره و بنابراین اگه ازدواج کنم موفقتر خواهم بود... بنابراین رفتم و از بین دخترای اطراف یکیشونو انتخاب کردم و با خوانواده درمیان گذاشتم اما پدر و مادرم با این وصلت مخالف بودن ونمی دونم همه چیز همین بود یا اینکه واقعا عاشق شده بودم؟ برای همین هی اصرار کردم که باید با مونس ازدواج کنم و بس....

پس از کلی اصرار با مونس خانم ازدواج کردم... اوایل زندگی خیلی شیرین و جذاب بود و بویژه اینکه تونسته بودم عشقمو به خانم مونس ثابت کنم اما یکم که گذشت مونس از زندگی با من خسته شد و سر ناسازگاری گذاشت... این بماند که چقدر سعی در بدست آوردن آب رفته از جوب کردم اما فایده ای نداشت که نداشت ما پس از عقد سه ماه بعد رفتیم خونه خودمون و ناسازگاری های مونس هی بیشتر و بیشتر شد .. اما ما بعد یه سال بچه دار شدیم فکر می کردیم بچه بتونه مونسو سر عقل بیاره اما فایده ای نداشت که نداشت یه روز دیدم درخواست طلاق اومده جلو در خونه و بچه مون که حالا 6 ماهش شده بود موند رو دست من و مونس هم مهریشو بخشید و من موندم و یه خونه خالی و مهرداد پسرمون...

بماند که چقدر تنهایی برام سخت بود و چقدر جای خالی مونس اذیتم می کرد اما برای اینکه بچه مون مادری بالای سرش باشه ازدواج دومو کردم و این یکی خانمم معلم دبستان بود و تقریبا همه کارای خونه رو من می کردم و اون بیرون کار می کرد آخه پرستاری از بچه عشق اولم براش سخت بود و بویژه اینکه هر نشونه ای از مونس تو زندگیمون اونو شدیدا برآشفته می کرد. پس بنابراین جامونو عوض کردیم و من خونه دار شدم و اون بیرون کار می کرد و نون آور خونه شده بود. البته خودم هم قبلش بیکار بودم و اصلا یکی از دلایل مونس برای طلاق همین بیکاری من بود..آخه کی به یه کارشناس بدون پارتی کار می داد؟ خودم هم که حاضر نبودم برم کارگری کنم برای همین خرجمونو باباهای من و مونس می دادن
یه مدت گذشت و خانم دومم که اسمش عاطفه بود هم از زندگی با من خسته شد و ترکم کرد....
خودتونو ناراحت نکنین خب زندگی یه دیگه! حتما رو پیشونی من هم اینارو نوشته بوده دیگه!

بالاخره تو یه روز پاییزی سرد عاطفه بهم گفت که از اینهمه بی مهری خسته شده.. اون دلیل مهر شوهر به زنو تو کار بیرون میدونست و فکر می کرد چون من بیرون کار نمیکنم پس حتما دوسش ندارم... اون نمیدونست من چه سختی هایی رو تحمل کردم تا اون اذیت نشه تا تو خونه نمونه و با دیدن مهرداد کوچولو اذیت نشه اما اون هم ولم کرد بویژه اینکه مادرم خیلی باهاش بد بود و اون هم بالاخره درخواست طلاق داد و مهریشم تخفیف داد و سرانجام از هم جدا شدیم اما خدارو شکر این دفعه بچه ای نداشتیم و جداییمون کمتر غم انگیز بود فقط خراش و جای خالی ای که بعد رفتن مونس تو قلب من مونده بود عمیق تر و بزرگتر شد...

بعد جدایی از عاطفه دوبارم فیلم هوای هندوستان کرد و رفتم سراغ مونس اما دیگه از مونس خبری نبود... اونطور که شنیدم سریع با یه نفر دیگه ازدواج کرده بود.... اما باز هم جای شکرش باقی بود من مهردادو داشتم که چراغ خونم بود.
این بود که دوباره به فکر تجدید فراش افتادم همسایه خونه برادرم اینا یه دختر لیسانسه بیکار بود فکر کردم من و اون چقدر شبیه همیم و رفتم خواستگاری و اولش مستقیم از خودش خواستگاری کردم ... اون اولش امتناع کرد اما بعدش نمیدونم چی شد و چی تو شخصیت من دید که تصمیم گرفت با من ازدواج کنه... من براش توضیح دادم که بیکارم.. سیگار می کشم اهل کار نیستم یه پسر دارم و... و اون چشماش پر اشک شد و گفتک اشکال نداره تو که باشی من دیگه هیچ چیز نمی وام... . اینطوری بود که ما ازدواج کردیم.. حالا دیگه مهرداد 3 ساله شده بود.. عاطفه هم هنوز تنها بود گاهی میومد پیش مادرم و مهردادو میدید اما من دوست نداشتم دیگه ببینمش اما چند بار اتفاقی دیدمش خوشحال بود که از دست من خلاص شده... و من با خودم فکر می کردم ک یعنی من واقعا اینقدر بدم؟

خانم جدیدم که بیکار بود من هم که بیکار بودم برای همین بالاخره خودمو راضی کردم که سر کار برم... و حالا با اجازتون تو یه شرکت زمین شناسی دوست بابای خانمم - فرشته خانم- مشغول به کار شدم و تا الان هم با هم زندگی می کنیم گقتنش واقعا سخته اما... اون هم قصد جدایی داره و دیگه نمیتونه مهرداد رو که حالا 4 سالش شده تحمل کنه... اون به من برچسب تنبلی و بی عرضگی میزنه.. سیگار کشیدنمو مسخره میکنه.. و ما باز هم قصد جدایی داریم با این تفاوت که این یکی همه مهریشو می خواد و من دیگه نمیتونم از پس مهریه های سنگین بربیام..... آه..آه.. آه.. این بود پس از دانشگاه من! از آقای پویا و خانم موذن می خوام حتما پس از دانشگاه منو برای بچه ها پست کنن تا بتونه براشون سرمشق بشه... اما خودم هم هنوز نمی دونم چرا سرنوشت من اینقدر سیاه نوشته شده بود؟ چرا من باید بیگناه تو این آتیش بسوزم؟ واقعا نمیفهمم......
حتما می پرسین چرا اسممو ننوشتم اما آخه با این گذشته درخشان چطور می تونم اسممو بنویسم؟ البته اگه خودتون تونستید اسممو حدس بزنید اشکالی نداره تک و توک دوستان می دونن چی به سر همکلاسی قدیمیشون اومده... اگه اسم منو حدس زدید هم اشکال نداره به بقیه بگین.. ستاره بخت ما که سیاهه بذار بقیه هم بدونن................
چرا خدای من؟ چرا؟





جمعه ها در خوابگاه چه می گذشت؟

دسته بندی :


با سلام خدمت دوستان؛

نمی دونم چقدر از جمعه ها یادتونه ولی من زیاد یادمه ، جمعه ها می تونست خیلی کسل کننده باشه و یا می تونست خیلی جذاب و پر از اتفاق باشه . من به همراه دوستان هم اتاقی و دیگر دوستانی که در خوابگاه بودیم همه حالتهای بالا رو تجربه کردیم . البته برای بعضی از دوستان بیشتر کسل کننده بود چون حتی یک برنامه  ناهار هم وسطش نداشت ، شامی هم که در کار نبود و کلاً باید یا می موندی اتاق خودتو یک جور مشغول می کردی یا هم می رفتی کوه و شهر . یک عده از افراد که مشکلاتی دیگر هم داشتند که از گفتنش معذوریم !! فقط خواب و کسلیش رو تجربه می کردند ، حتی موقع ناهار هم می شد حاضر بودند خواب باشند و بمونند ولی پا نشن ناهار درست کنن!! البته خوب چی می شد کرد! من زیاد اونجوری نبودم و سعی داشتم کمی جمعه هام فرق داشته باشه البته باز هم خواب مزه خودشو داشت ، واسه همین یا میرفتم خونه فامیلها توی شهر خراب می شدم یا با بچه ها می زدیم به کوه یا هم با احمد نوربخش می رفتیم عصر پنجشنبه سبزی خوردن و پیاز و تشکیلات می خریدیم و فرداش جمعه من یک کشک و بادمجان بیرجندی براشون ردیف می کردم و هفت هشت نفری می خوردیم !! یک قابلمه کشک درست می کردم و توش نون ریز می کردیم و دورش می نشستیم هی می خوردیم!! بساط سبزی و پیاز هم که جور بود ! بادمجونش رو هم که یا کنسرو می گرفتیم یا سرخ می کردیم. بعدش هم که شکمها سنگین می شد و خواب حلال مشکلات بود. توی مطالب اولی که گذاشتم از یک کوهپیمایی با آقای نوایی و زنده گانی عکس گذاشته بودم . قبل رفتن همین کوهپیمایی بود که یکی از بچه ها به اون نفر دیگه که عشق خواب داشت گفت فلانی جمعه ناهار چکار کنیم ؟ اون هم گفته بود جمعه ناهار بخوابیم!! حال اسمشون رو ولش بماند .به قول یارو گفتنی اینها چیزهایی هست که پنجاه سال دیگه رو میشه!! 




ادامه بدید !

دسته بندی :


با سلام خدمت دوستان؛

می بینم که بازار کل کل و رو کم کنی راه افتاده و حسابی حال و هوای وبلاگ رو باحال کرده آقایون ، خانم ها  ادامه بدید حالا اگه لو بدید سگارو کیه و اونهای دیگه کی هستند بد نیست به قول ورق بازهای حرفه ای دست باز بازی کنید . اما همدیگرو خراب نکنید تا دلخوری پیش نیاد البته حسن این وبلاگ همینه که باعث شده ظرفیت افراد بره بالا اما بعضی ها که قبلا ما رو تهدید به بستن وبلاگ کرده بودند این جناب " بستنده " رو نمی گم قبل تر ها رو می گم یکی بود خیلی جو گیر شده بود می خواست بده مسدودمون کنن!! . البته  خانمم باهاش کل کل کرد و یارو از کوره در رفت دیگه هم اثری ازش نیست . مواظب باشید بین شماها اینجوری نشه دوست نداریم از شما ها که به سختی پیداتون کردیم حتی یک نفر کم بشه چون محیط اینجا مثل همون کلاسی می مونه که توش درس می خوندیم با این تفاوت که وقتی اونجا توی کلاس درس با هم بودیم حتی به هم سلام هم نمی کردیم و همه با هم قهر بودیم !! اما اینجا دیگه دوستای قدیمی هستیم و مساله فرق کرده شاید از گذشته اونجوری مون احساس خوبی نداریم البته همه شاید اینطور که من فکر می کنم نظرشون نباشه ولی من که همچین نظری دارم . بالاخره خوشحالیم که این وبلاگ جدیداً رونق بیشتر گرفته که خودش باعث دلگرمی ما هم میشه . پس به کارتون ادامه بدید دوستان.