» این عکس از کجا گرفته شده است؟ ( پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 )
» یک سرنوشت! ( پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 )
» جمعه ها در خوابگاه چه می گذشت؟ ( پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 )
» ادامه بدید ! ( چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 )
» سواحل تاریخی تخت جمشید!!؟ ( سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 )
» التماس دعا ( جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 )
» بدون شرح! ( جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 )
» بهشون بخندی یا براشون دعا کنی؟ ( جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 )
» خوابگاه 3 ورژن 91 ( سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 )
» وبلاگ زمین شناسی 81 یک ساله شد! ( شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 )
» مرد تمام نشدنی ( جمعه هشتم اردیبهشت 1391 )
رگهای خونی زمین
چندی پیش آقا ی نوربخش یک ایمیل جالب برام ارسال کردند که از دلتاهای زمین عکس برداری و تصاویر زیبایی خلق شده بود . گفتم خالی از لطف نیست براتون اینجا بزارم :






این عکس از کجا گرفته شده است؟
سلام و باز هم سلام؛
باز مطلب کم اومد مجبورم عکس بزارم دیگه ببخشید، اردوهای زمین شناسی همیشه حوادث زیادی رو با خودشون به همراه دارند و بالاخره ممکنه یک جایی یک اتفاقی بیافته که شاید زیاد جالب نباشه. البته توی عکس زیر دکتر رئیس السادات نیافتاده توی آب . حالا سوال اینه که این عکس مربوط به کجاست ؟ باز همون سلولهای خاکستری رو خواهشاً به کار بندازین ببینیم چی میشه!

یک سرنوشت!
سلام دوستان؛
این مطلب پایین رو شخصی بنام "آقای..." فرستاده که نمی دونم کی هست!! فقط کلی اصرار داشته که مطلب رو براش اینجا بزارم اینجور که میگه سرنوشت خودشه ، من یکم شک دارم ولی از قرار معلوم واقعیت داره نظر شما چیه ؟ حالا اول بخونیدش بعد نظر بدید ببینیم چیه!!:
راستش من پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه قصد جدی داشتم که ازدواج کنم بنابراین نه به ارشد فکر کردم و نه به چیز دیگه ای و یه راست رفتم سراغ هدف عالی و متعالیم... راستش کنکور ارشد هم داده بودم و مجاز شده بودم اما فکر کردم ازدواج مهم تره و بنابراین اگه ازدواج کنم موفقتر خواهم بود... بنابراین رفتم و از بین دخترای اطراف یکیشونو انتخاب کردم و با خوانواده درمیان گذاشتم اما پدر و مادرم با این وصلت مخالف بودن ونمی دونم همه چیز همین بود یا اینکه واقعا عاشق شده بودم؟ برای همین هی اصرار کردم که باید با مونس ازدواج کنم و بس....
پس از کلی اصرار با مونس خانم ازدواج کردم... اوایل زندگی خیلی شیرین و جذاب بود و بویژه اینکه تونسته بودم عشقمو به خانم مونس ثابت کنم اما یکم که گذشت مونس از زندگی با من خسته شد و سر ناسازگاری گذاشت... این بماند که چقدر سعی در بدست آوردن آب رفته از جوب کردم اما فایده ای نداشت که نداشت ما پس از عقد سه ماه بعد رفتیم خونه خودمون و ناسازگاری های مونس هی بیشتر و بیشتر شد .. اما ما بعد یه سال بچه دار شدیم فکر می کردیم بچه بتونه مونسو سر عقل بیاره اما فایده ای نداشت که نداشت یه روز دیدم درخواست طلاق اومده جلو در خونه و بچه مون که حالا 6 ماهش شده بود موند رو دست من و مونس هم مهریشو بخشید و من موندم و یه خونه خالی و مهرداد پسرمون...
بالاخره تو یه روز پاییزی سرد عاطفه بهم گفت که از اینهمه بی مهری خسته شده.. اون دلیل مهر شوهر به زنو تو کار بیرون میدونست و فکر می کرد چون من بیرون کار نمیکنم پس حتما دوسش ندارم... اون نمیدونست من چه سختی هایی رو تحمل کردم تا اون اذیت نشه تا تو خونه نمونه و با دیدن مهرداد کوچولو اذیت نشه اما اون هم ولم کرد بویژه اینکه مادرم خیلی باهاش بد بود و اون هم بالاخره درخواست طلاق داد و مهریشم تخفیف داد و سرانجام از هم جدا شدیم اما خدارو شکر این دفعه بچه ای نداشتیم و جداییمون کمتر غم انگیز بود فقط خراش و جای خالی ای که بعد رفتن مونس تو قلب من مونده بود عمیق تر و بزرگتر شد...
جمعه ها در خوابگاه چه می گذشت؟
با سلام خدمت دوستان؛
نمی دونم چقدر از جمعه ها یادتونه ولی من زیاد یادمه ، جمعه ها می تونست خیلی کسل کننده باشه و یا می تونست خیلی جذاب و پر از اتفاق باشه . من به همراه دوستان هم اتاقی و دیگر دوستانی که در خوابگاه بودیم همه حالتهای بالا رو تجربه کردیم . البته برای بعضی از دوستان بیشتر کسل کننده بود چون حتی یک برنامه ناهار هم وسطش نداشت ، شامی هم که در کار نبود و کلاً باید یا می موندی اتاق خودتو یک جور مشغول می کردی یا هم می رفتی کوه و شهر . یک عده از افراد که مشکلاتی دیگر هم داشتند که از گفتنش معذوریم !! فقط خواب و کسلیش رو تجربه می کردند ، حتی موقع ناهار هم می شد حاضر بودند خواب باشند و بمونند ولی پا نشن ناهار درست کنن!! البته خوب چی می شد کرد! من زیاد اونجوری نبودم و سعی داشتم کمی جمعه هام فرق داشته باشه البته باز هم خواب مزه خودشو داشت ، واسه همین یا میرفتم خونه فامیلها توی شهر خراب می شدم یا با بچه ها می زدیم به کوه یا هم با احمد نوربخش می رفتیم عصر پنجشنبه سبزی خوردن و پیاز و تشکیلات می خریدیم و فرداش جمعه من یک کشک و بادمجان بیرجندی براشون ردیف می کردم و هفت هشت نفری می خوردیم !! یک قابلمه کشک درست می کردم و توش نون ریز می کردیم و دورش می نشستیم هی می خوردیم!! بساط سبزی و پیاز هم که جور بود ! بادمجونش رو هم که یا کنسرو می گرفتیم یا سرخ می کردیم. بعدش هم که شکمها سنگین می شد و خواب حلال مشکلات بود. توی مطالب اولی که گذاشتم از یک کوهپیمایی با آقای نوایی و زنده گانی عکس گذاشته بودم . قبل رفتن همین کوهپیمایی بود که یکی از بچه ها به اون نفر دیگه که عشق خواب داشت گفت فلانی جمعه ناهار چکار کنیم ؟ اون هم گفته بود جمعه ناهار بخوابیم!! حال اسمشون رو ولش بماند .به قول یارو گفتنی اینها چیزهایی هست که پنجاه سال دیگه رو میشه!!
ادامه بدید !
با سلام خدمت دوستان؛
می بینم که بازار کل کل و رو کم کنی راه افتاده و حسابی حال و هوای وبلاگ رو باحال کرده آقایون ، خانم ها ادامه بدید حالا اگه لو بدید سگارو کیه و اونهای دیگه کی هستند بد نیست به قول ورق بازهای حرفه ای دست باز بازی کنید . اما همدیگرو خراب نکنید تا دلخوری پیش نیاد البته حسن این وبلاگ همینه که باعث شده ظرفیت افراد بره بالا اما بعضی ها که قبلا ما رو تهدید به بستن وبلاگ کرده بودند این جناب " بستنده " رو نمی گم قبل تر ها رو می گم یکی بود خیلی جو گیر شده بود می خواست بده مسدودمون کنن!! . البته خانمم باهاش کل کل کرد و یارو از کوره در رفت دیگه هم اثری ازش نیست . مواظب باشید بین شماها اینجوری نشه دوست نداریم از شما ها که به سختی پیداتون کردیم حتی یک نفر کم بشه چون محیط اینجا مثل همون کلاسی می مونه که توش درس می خوندیم با این تفاوت که وقتی اونجا توی کلاس درس با هم بودیم حتی به هم سلام هم نمی کردیم و همه با هم قهر بودیم !! اما اینجا دیگه دوستای قدیمی هستیم و مساله فرق کرده شاید از گذشته اونجوری مون احساس خوبی نداریم البته همه شاید اینطور که من فکر می کنم نظرشون نباشه ولی من که همچین نظری دارم . بالاخره خوشحالیم که این وبلاگ جدیداً رونق بیشتر گرفته که خودش باعث دلگرمی ما هم میشه . پس به کارتون ادامه بدید دوستان.



